11:21 بعد از ظهر دو شنبه, January 11th, 2010

لبخند شعبده باز در شبكلاه درد

نگاهي به مجموعه شعر ” شعبده باز”
سروده ي حسين مزاجي
انتشارات روزآمد – تهران 1383
احمدرضا غفاري

شعبده باز/ در برابر تماشاگران ايستاد/ با روزني مرموز/ در سينه
نقل از متن كتاب

از مهمترين ويژگي هاي يك شعر ماندگار توجه به ظرفيت هاي متنوع زباني ، اعم از زبان گفتار ، زبان آركائيك ، زبان معمول و رايج ، زبان اسطوره و حماسه و يا تركيب متناسب آنها با فضاي شعر است تا آنجا كه از همنشيني كلمات ، ساختاري متشكل و ارگانيك ايجاد شود و شاعر به كمك آن ها و بهره گيري از اين گونه تمهيدات بتواند به تعريف تازه اي از شعر نائل شود . يك شعر قابل قبول حداقل بايد دربرگيرنده ي اين ويژگي باشد ، كه عبارتند از :
1- كلمات در شعر داراي هويت باشند.
2- همنشيني كلمات تابع يك نظام ارگانيك باشد
3- از همنشيني كلمات يك ساختار قابل قبول ارائه شود
4- و به عنوان مهمترين خصيصه – با عنايت به سه مورد فوق – شعر با خواننده ارتباط برقرار كند
اما قبل از پرداختن به شعبده باز بيان اين نكته لازم است كه شعر امروز و به خصوص شعر جوان ، بيشتر جنبه ي آموزشي به خود گرفته است و شاعران جوان تحت تاثير تئوري ها و كارگاه هاي شعري دست به ايجاد شعر مي زنند كه شوربختانه بيشتر آن ها جنبه ي تمريني و تعليمي دارند ف به همين دليل از عنصر تخيل و شهود بهره مند نيستند ، هرچند اين گونه اشعار داراي فرم و ساختار بوده و از صنايع ادبي – زباني نيز استفاده مي كنند ولي از ايجاد ارتباط با مخاطب – به عنوان مهمترين ويژگي يك شعر – باز مي مانند و با توجه به اين كه خاستگاه هنر و به خصوص شعر دروني ترين لايه هاي ذهن و بخش ناخودآگاه روان مي باشد ، پس اشعاري كه فقط جنبه ي آموزشي داشته باشند ، نمي توانند با مخاطب ارتباط برقرار كنند مگر از روي تفنن و آن هم براي مخاطب حرفه اي كه طيف هاي مختلف شعري را دنبال مي كند . همچنين گفتني است كه پافشاري و اصرار براي ارائه ي تعريفي جامع و مانع از يك موضوع پيچيده و تو در تو همچون شعر براي مدت زماني طولاني بدون توجه به تغييرات اجتماعي ف در عصري كه شاعر در آن به سر مي برد ف مي تواند نتيجه ي گرايش استبدادي ذهن براي ناديده گرفتن تعريف هاي ديگر و مشروعيت بخشيدن به تعريف خود از همان موضوع باشد . پس اگر شاعري در دوره هاي شعري دست به تجربه مي زند اين موضوع بيانگر نگاه نو و هوشمندانه ي شاعر به خود و جهان ويژه ي شعرش مي باشد .
اما با توجه به همه ي اين موارد ،واقعيت اين است كه از تعريف مي گريزد ، يا به تعبيري ديگر تعريف شعر در بر گيرنده يتعابير گوناگوني است كه ديگرا مطابق با شرايط مكان-زماني خاص خود از آن ارائه مي دهند . و اگر با كمي مدارا به تعريف شعر - با عنايت به اين كه ماده ي خام شعر كلمه است – نزديك شويم ف با هر شعر جديد تعريف دوباره اي از شعر ارائه مي شود و به همين دليل شعر در هيچ فرم و اسلوبي براي هميشه خوش نمي نشيند و در حركتي چند سويه و لايه لايه به اشكال مختلف مدام خود را به رخ مي كشاند و هميشه در حال نوزايي و فراروي از وضعيت موجود است ، حال اين نوزايي ممكن است در بيشتر مواقع منجر به تولد كودكي ناقص الخلقه شود كه به ناگزير مرگي محتوم و سخت در انتظارش خواهد بود و يا ممكن است به گونه اي ديگر باشد كه در اين حالت با شعري تازه و تر رو به رو خواهيم شد . و البته آن چه كه حائز اهميت است ف در صورت تولد چنان موجودي قضاوت نهايي بر عهده ي زمان است و نه هيچ مرجع ديگري ، پس شعر براي رسيدن به فرم و فضاي مطلوب مدام از عادات كهنه فراروي مي كند و به همين دليل شعري كه با زمانه ي خود درگير باشد هنجارشكني مي كند و به دليل تقابل با عادات و هنجارهاي رايج با اعتراض رو به رو مي شود . پس شعر در ذات خود مدام در حال جدال است ف طرف ديگر اين جدال ف ممكن است سياست ، فرهنگ ، اجتماع ، و حتا خود زبان باشد . با اين نگاه مي توان پذيرفت كه شعر پديده اي شورشي است كه گاه در اين شورش به سامان مي رسد و خود مبدل به سنت و هنجار مي شود و به ناگزير اين حركت نوشونده مدام خود را در شعر نشان مي دهد . اما آن چه كه به نظر مهم مي رسد اين است كه چنين شعري پتانسيل پرتاب شدن به زمان هاي بعد را خواهد داشت و اين ميسر نيست مگر با نگاه همه جانبه ي شاعر به شعر و حوادث روزگار خود و ظرفيت هاي مختلفي كه مي تواند به عنوان فرم و محتوا در شعر ارائه كند .

باري همان گونه كه بيان شد عنصر ساختاري شعر كلمه و يا در طيف وسيعتر زبان است اما آن چه شعري را از منظر محتوا ماندگار و جاودانه مي سازد ف عناصر ديگري است كه در راس همه ي آن ها انسان قرار مي گيرد و اگر بپذيريم كه عنصر اصلي در شعر انسان است ، حضور عناصر و مفاهيم ديگري هم چون عشق ، مرگ ، عدالت ، آزادي ، هستي و زمان كه از دغدغه هاي هميشگي انسان بوده اند و مي توانند به شعريت يك شعر جلا ببخشند كه متاسفانه در سال هاي گذشته بخشي از شعر ما از اين عناصر تهي شده است . و به نظر مي رسد همين نگاه باعث به انزوا رفتن شعر در جامعه شده است و ناگزير در چنين فضايي هركس در سايه ي يك مكتب يا تئوري به دنبال كسب نام و شهرت براي خود بوده است .
در چنين وضعيتي رو به رو شدن با شعري خلاف عادت و جدا از جريان هاي روز كه اساس آن بر مبناي عنصر انساني شكل گرفته است غافل گير كننده به نظر مي رسد ، زيرا هر شعر خوب يك حادثه است ، حادثه اي كه دريافت هاي حسي ، عقلي و عاطفي ما را نسبت به جهان تغيير مي دهد و ما را با پرسش هاي تازه تري رو به رو مي كند و به نظر راقم اين سطور در تعاملي كه ميان ذهن شاعر و زبان اتفاق مي افتد ، نهايتا شعر ، فرم خاص خود را پيدا مي كند و در همين شكل ها و فرم هاي متنوع زباني است كه شاعر مجبور مي شود با عبور از تنگنا هاي اسلوب هاي رايج و قواعد دست و پاگير ، طرحي نو درافكند . در اين وضعيت شاعر از تركيب عناصر عاطفي – رواني كلمه مي گذرد و به كلام مي رسد و همين مجموعه ي متشكل از كلمات به وحدتي مي انجامد كه همه چيز را همچون گردابي به درون مي كشد و خواننده هيچ گاه از اين گرداب رها نخواهد شد و در هر خوانش مي تواند به تعابير تازه تري در شعر دست يابد كه در اين فراگرد ، حوزه ي معنايي شعر گسترده تر مي شود . پس شعر علاوه بر توسعه ي زبان به بسط معنا – با توجه به برداشت هاي خواننده از متن – نيز ياري مي رساند و حسين مزاجي در مجموعه ي شعر شعبده باز كه توسط نشر روزآمد به بازار كتاب عرضه شده است با عنايت به دو مجموعه ي قبلي اش - انديشه هاي بنفش و راز فنا – و با دور شدن از فضا و زبان آن دو مجموعه دست به خلق چنين شعري مي زند .

باري اگر چه شاعر در كارهاي گذشته اش و بخصوص راز فنا بيشتر از زبان گفتار و زبان روزنامه بهره مي برد ولي در كار جديدش ظرفيت هاي مختلف زباني را به خدمت مي گيرد . او زبان آركائيك را در بافتي از زبان رايج و معمول قرار مي دهد و با اسفاده از اين دو زبان ، شعر ي را مي آفريند كه واژه ها در اين بافت خاصيت خودارجاعيي پيدا مي كنند و اين ويژگي باعث مي شود تا ارجاعات مختلفي با توجه به ديدگاه خواننده بوجود آيد. همين ارجاع پذيري هاي متنوع وجه تمايز شعر شعبده باز با كارهاي قبلي شاعر است . شعر شعبده باز بر اساس اين ويژگي تبديل به شعري تاويل پذير مي شود كه در زبان خاصيتي انقباضي ايجاد مي كند و با اين تمهيدات شعر به سمت ايجاز و ايهام مي رود و همين خصلت در بعد معنايي نوعي انبساط به وجود مي آورد و نهايتا به فضاهاي مختلف مي انجامد و خواننده در هر خوانش مي تواند برداشت هاي تازه تري از شعر داشته باشد .
در شعر شعبده باز معنا (معناهاي) هر واژه ضرورتا به يك بستر تاريخي – اجتماعي خاص تعلق ندارد بلكه كلمات در شعر فضايي ايجاد مي كنند كه هم اين مكاني و اين زماني هستند و هم مي توانند به زمان ها و مكان هاي ديگر تعلق داشته باشند . واژه ي سياوش صرفا به سياوش شاهنامه بر نمي گردد و يا كلمات قاجاريه و افغان ها مربوط به يك دوره ي خاص تاريخي نمي شوند بل كه مي توانند بيانگر وضعيت اجتماعي امروز و آدم هاي امروز نيز باشند . انسان در شعر شعبده باز ، انساني سرشار از دغدغه است كه متعلق به تمام دوران ها و مكان ها است .
شعر شعبده باز در وجه روايي – نمايشي و داستان پردازي و افرينش شخصيت هاي نمايشي كه از ويژگي هاي يك شعر بلند است ، در عرصه ي نحوه ي تركيب كلمات ، تصوير سازي و ايجاد فضا به شعري روان مي انجامد ، شعري بلند كه كاركتر اصلي آن شعبده باز است به نوعي كه اين شخصيت متلون و متغير پرده از مصائب انسان معاصر بر مي دارد و انسان را به عنوان مخاطب به اعماق اجتماعي پرتاب مي كند كه سرشار از فريب و رياكاري است . انسان در اين شرايط تهي از هويت و فرديت مي شود . براي تاكيد اين ويژگي كاركتر شعبده باز ، خود نيز به تعريف ثابتي نمي رسد ، او در فضاهاي شعر حضور دارد – و البته نه حضوري منفعل – و به همين دليل اين حضور را نمي توان ارزش گذاري كرد و با نگاهي دوآليستي به سمت آن رفت ، كه خوب است يا بد ، زشت است يا زيبا ، فقط بايد حضورش را پذيرفت .
زبان شعر شعبده باز اگر چه به اسطوره و حماسه نظر دارد كه استفاده از چنين زباني ، خصلتي دو قطبي به پديده ها و عناصر شعر مي بخشد
ولي در شعر شعبده باز اين اتفاق نمي افتد و با اين ويژگي شعري خلق مي شود كه اگر چه از بعد زباني به گذشته نظر دارد ، اما از طراوتي خاص بهره مي برد كه اين طراوت و تازگي ، حاصل دور شدن زبان از مولفه هايي است كه وجود آن ها در يك شعر ، مخاطب و شعر را نقطه اي مي برد كه مد نظر شاعر است . در چنين وضعيتي از خاصيت تاويل پذيري شعر كاسته مي شود . حال اگر نگاهي گذران به اين مولفه ها بيندازيم ، كه عبارتند از زبان خطابي ، تك صدايي ، مطلق نگري ، آرمان گرايي ، هم شكلي و عدم تنوع در زبان ، ناتواني در گفت و گو ايجاد تفاخر در زبان ، در مي يابيم تمام اين مولفه ها زبان شعر را به سمت استبداد معنا – به گونه اي كه مد نظر شاعر باشد – سوق مي دهند و اگر چه زبان در شعر شعبده باز درگير بعضي از اين مولفه ها است ، مانند استفاده از كلمات هم آوا و قافيه پردازي براي ايجاد موسيقي ، استفاده از كلمات فخيم و مطنطن و استفاده از استعاره و تصوير ، ولي حركت طبيعي شعر تمام اين مولفه ها را در خدمت خود مي گيرد و زبان شعر تابع اين عناصر نيست و شاعر در كنار اين مولفه ها با ايجاد فضايي شخصي ، نگاهي متكثر و بهره گيري از زباني روايي ، شعر را از غلتيدن در حوزه ي تك معنايي و يك صدايي نجات مي دهد . او با فاصله گذاري ميان كارهاي گذشته ي خود و هم چنين ديگر جريان هاي رايج شعري ، توانسته است با احياي زباني باستاني و پيوند آن با زبان كارآمد روز به آفرينش شعري نائل شود كه تفسيرهاي مختلفي را مي طلبد . با درك اين ويژگي ها در مي يابيم كه شعر شعبده باز بر اساس نياز و حقيقتي شاعرانه با توجه به فرهنگ جامعه شكل گرفته است و در نهايت به آن چه كه هدف يك اثر هنري است ، يعني ايجاد ارتباط ميان خواننده و متن ، دست يافته است .
در واقع شعبده باز شاعر – خنياگري است كه مي داند ، تمام هستي يك نمايش است و در اين نمايش كاركترها به آساني مي توانند نقش هاي مختلفي را با توجه به شرايط بپذيرند ، بدون آن كه جامعه ي انساني حقيقتي را كه شاعر به آن دست يافته است ، پذيرفته باشد تا آن جا كه وقتي موش ها در عمق تباهي در حال جويدن طناب ها هستند ، اين تنها شاعر است كه در چنين وضعيتي از عشق مدد مي جويد .

شعبده باز مي گويد/ موش ها خسته نمي شوند / و طناب هر قدر محكم / سرانجام پاره مي شود / و در اين ميان ، مجال چند بوسه است(ص70)
پس شعر شعبده باز صرفا يك نمايش و يا يك گزارش تاريخي نيست بل كه وقايع انساني را به زباني اسطوره اي و نمادين بيان مي كند و از طرفي گرايشات ذهني و فلسفي شاعر را نسبت به مسائل انساني در اجتماع نشان مي دهد . در واقع شاعر با احاطه بر زبان شعرش مي داند كه چگونه يك تصوير را سازمان دهي كند و با گرايش به زبان نمايشي كه بيانگر رفتارهاي شعبده باز است ، فضاي شعرش را اداره مي كند و نهايتا در همين فضاي ايجاد شده ، ميان دوران ها و مكان ها ، ميان فرد با تخيلات خود ، برخورد به وجود مي آيد و سپس منجر به نوعي درگيري عصبي – رواني ميان انسان با شرايط زمانه ي خود مي شود ، آن هم در زمانه اي كه تبه كاري جامعه را بلعيده است و انسان مي تواند در هيات گراز ، تمساح ، طوطي و حتا در قامت جانوري به نام آختابافا حضور خود را اعلام كند ، اسطوره اي كه شاعر در جريان آفرينش شعر به ان تن و جان بخشيده است .
دوزيست جانوري / كه مي تواند به زيستن بر اين كره ي زيبا ادامه دهد / آن كه هر لحظه باله را دست مي كند / گوش را آرواره / پوست را دندان (ص62)
تا آنجا كه بتواند با يك چشم ببيند و با چشم ديگر انكار كند و به راستي آيا كاركتري كه به عنوان آختابافا خلق مي شود ، نشان دهنده ي ويژگي هاي روحي – رواني بخشي از فرهنگ جامعه ي ما نيست ، همان بخشي كه به حكم غريزه بايد زنده بماند و معتقد است ، دستي را كه نمي شود شكست ، پس به ناگزير بايد بوسيد . و براي نبودن وسوسه اي ندارد كه تنها وسوسه اش بودني پلشت و ناپاك است و در اين فراگرد به همه چيز تن مي دهد ، به جاي اين كه اهل مدارا باشد ، هرهري است و به ناگزير نام اين خصيصه اش را مدارا مي گذارد ، موجودي كه در ظاهر متجدد است و در باطن واپس گرا ، فسيلي كه جان گرفته است تا گستره ي حيات آدمي را آلوده كند .
پس اگر چه شاعر فضا و مكان شعرش را مي شازد اما شور و عشق او به انسان ، فضاي شعرش را كاملا زميني مي كند و شعرش را از حالت ذهني و تجريدي به سمت شعري شعورمند و اجتماعي مي برد و با عنايت به همين موارد مي توان اذهان كرد كه ديناميسم شعر شعبده باز با زمانه پيوندي سخت تنگاتنگ دارد . او فريب هاي زمانه را مي شناسد ، نا هنجاري هاي جامعه را مي بيند و در تصاوير و فضاهاي شعرش آن ها را بروز مي دهد .
شعبده باز گفت : / چشم ها را ببنديد / بستيم / گفت : باز كنيد / پلك ها گشوده نشد / بيابان / بركه ها را از نمك انباشته بود (ص39)

شعر شعبده باز نوسان ظريفي است ، ميان عينيت و ذهنيت و با اين ويژگي ، شعر به فرم مطلوب مي رسد و اگرچه زبان در شعر بسيار نمادين است اما همين عامل – حركت از ذهنيت به عينيت و بلعكس – شعر را ملموس و باور پذير مي كند و از طرفي جدا از نگاه زيبايي شناسانه ، زيرساخت هاي شعر فلسفي و شعورمند است و براي رسيدن به اين موضوع به نظر مي رسد شاعر واژگان را كه تركيبي از زبان باستاني و زبان كارآمد روز است ، آگاهانه از صافي گذرانده باشد و به همين دليل كلمات در شعر داراي هويت هستند و همنشيني آن ها از يك نظام ارگانيك و پويا پيروي مي كند و شعر از نظر معنايي ، تصاوير و ايجاد فضاهاي مناسب نا به سامان نيست . ولي با توجه به تمام اين موارد براي اين شعر نمي توان يك كانون مشخص شناسايي و عنوان كرد . اگر چه در تمام شعر كاركتر شعبده باز بر جسته به نظر مي رسد ، ولي در تمام فضاهاي شعر هيچ چيز قطعي وجود ندارد ، شعر برايند اضداد است ، خوبي در كنار بدي ، اميال در برابر واقعيت هاي تلخ ، خوش بيني در برابر ساده لوحي حضور خود را نشان مي دهند ، بدون آن كه شعر جانب هيچ كدام از اين عناصر را گرفته باشد . در شعر شعبده باز آن چه تصوير مي شود ، هستي آدمي است ، بدون آن كه يك مفهوم برجسته شود و همين ويژگي ها و زبان نمادين شعر خواننده را با فضايي رازآلود روبه رو مي كند ، با اسطوره هايي كه رنگ مي بازند ، اسطوره هايي كه از بي شكلي به اشكال و از اشكال به بي شكلي تبديل مي شوند .
سيلي از گوشت هاي تازه / فضاهاي خالي را پر مي كرد / پوست پرچين تمساح / از شانه ها فرو افتاد . (ص66)
و خواننده در اين پروسه ي شعري مجبور مي شود ببيند ، بشنود و آن گاه در خلوت خود به تعبير و تفسير ديده ها و شنيده هايش برخيزد . كه حاصل اين بده بستان هاي بي وقفه ميان متن و ذهنيت خواننده ، مدام منجر به تعابير تازه تري از شعر مي شود و با همين برداشت ها است كه مي توان گفت : شعر شعبده باز برداشت شاعر از درست و نادرست و به طور كلي ارزش ها و ضد ارزش هاي رايج – كه معمولا زاييده ي شرايط زماني و مكاني هستند كه شاعر در آن زندگي مي كند – نيست ، بل كه شاعر با وسيله اي كه در اختيار دار براي هر چيز – جدا از شناختي كه ديگران براي آن قائلند – هويت تازه اي تعريف مي كند . اين ويژگي بيانگر اين است كه نشانه ها (دال ها) در زبان شاعر مدلول ها و مصداق هاي متنوعي را در بر مي گيرد . همين خصلت مرز شعر و غير شعر را به وجود مي آورد . اگر با اين معيار به شعر شعبده باز نگاه كنيم ، شاعر بدون آن كه دست به بازي هاي زباني – آن چه امروز بسيار مرسوم است - زده باشد ، بسيار موفق عمل كرده است و كلمات در شعر در بر گيرنده ي همان معاني صوري و رايج نيستند بل كه هر كدام به مفاهيم گسترده تري دلالت مي كنند . با اين نگرش مي توان پذيرفت كه شعر شعبده باز نه در پي اثبات مفهومي است و نه سعي دارد مفهومي را انكار كند ، شعر روايت بي وقفه اي از جريان هستي را به نمايش مي گذارد . پس شعر شعبده باز تمثيلي نا تمام است از سرشت و سرنوشت آدمي ، در تناسخ هاي متوالي و در شكل هاي مختلف كه بر گستره ي زمين خود را نشان مي دهد تا آن جا كه در يك مقطع بي بي ها جيغ زنان پشت ديوارهاي خشت پنهان مي شوند و در برش ديگر ، بي بي هاي سياهپوش هر كدام به تنهايي بر نعش خونين سربازي گريه مي كنند و اين تكرار زندگي آدمي است ، گويا شعر دعايي ازلي است كه انسان غارنشين در برابر هر حادثه اي آن را خوانده است و در اين تكرار تلخ و ناگزير انسان مبتلا به انواع و اقسام دانش و فن آوري هاي گوناگون نيز باز محكوم به خواندن اين دعاست ، چرا كه ” انسان آهن را كشف كرد / آتش / و / نا اميدي را” (ص88) و به نظر مي رسد شعبده باز كه هردم خود را به شكلي باز مي نماياند ، در تمام صحنه ها ي زندگي همزاد توامان آدمي است و شايد به همين دليل شعر شعبده باز تصوير حضور اين موجودي است كه در شش پرده توسط شاعر تدارك ديده شده است ، موجودي كه سرنوشت انسان را از ابتدا در صحنه اي كه با سفر بر روي دريا شروع مي شود ، بازسرايي مي كند .
شعبده باز / بر صحنه / سكاني را در دست مي گرداند / دود سيگار / ابري بر فراز كشتي / و ما بر آب ها مي گذشتيم (ص7)
تا آن گاه بتواند از آينه كه نماد روشني و نشان دهنده ي واقعيت است ، يك لايه پوست برگيرد تا بتواند شاهد اجسادي باشد كه در ميان گريه هاي سياهپوشان با حركت امواج به كناره آورده مي شوند .
امواج اجساد را به كناره مي آورد / و شانه هاي سياهپوشان مي لرزيد / در گريه اي ناپيدا / در تاريك روشنا (ص8)

و در نهايت اين كه اگر چه شعبده باز يك شعر بلند است ، اما شهودي است ، شعري كه بيانگر درماندگي و استيصال انسان در برابر معظلات و مسائلي است كه خود ايجاد كرده ، آينه اي كه توانايي نشان دادن اين وضعيت بغرنج جامعه ي انساني را دارد . شايد ” ابري در آفتاب و تاريكي / لخته لخته هاي شفق / مرز نسترن و گل سرخ / بلورگون / ذغال شده / با كناره هاي زخمي خون آلود (ص26) و به نظر مي رسد شاعر در لحظه لحظه هاي آن براي بهتر ديدن و بهتر نشان دادن زندگي كرده است . و اين ويژگي را در پرده ي پاياني با آمدن بر روي صحنه و تغيير از سوم شخص مفرد به اول شخص مفرد كه در واقع همان شاعر – راوي است ، با ترديدي وصف ناپذير به پايان مي رساند . ” بايد يك دهان باقي مانده باشد / يك دهان خون آلود / موجي ميان عصب ها مي جوشد / و بر كناره ي رگ هاي سوخته / بر لبه ي چشم خانه ي خالي مي ميرد / حالا بسوز / در عطش ديدن (ص93)
و اين همان تمثيل ناتمام سرنوشت آدمي است ، به راستي آْن چه كه خواننده تا پايان اين شش پرده ديده يا شنيده چه بوده است كه هنوز ناگزير است تا ابد در عطش ديدن بسوزد .

نقد و بررسی  |   1 نظر
سوزن ته گرد
8:37 صبح شنبه, May 23rd, 2009

شعبده باز
با دل انگشتان اشاره و شست
سوزن فرفره اي را گرفته بود
بر ته آن گرد آمديم
زرنگ ترها در مركز دايره بودند
گهگاه از كناره ها
يك نفر مي لغزيد
 و با سرعت سورتمه اي
برشيب ديواره ي يخي
نعره كشان به دره پرتاب مي شد
چشم قرباني كه بر ما مي افتاد
وانمود مي كرديم
حادثه آن قدرها تلخ نيست
و دوباره يكديگر را خواهيم ديد
پرچمي برافراشتيم
در دوردست انبوهي پرنده ي سياه
پرواز مي كردند
ابر و آسمان و بال
در هم مي آميخت
بالرين ها
بر سطح صيقلي فلزي
مي رقصيدند
با خراميدني
باورنكردني تر از معجزه
صف كيف به دست بچه ها
در انتها به صف دراز سربازان مبدل مي شد
تماشاگري
نوعي بذر فلزي ارغواني كشف كرد
كه در ته سوزن ريشه  مي دواند
درخت غنچه برآورد .
پرنده ي فلزي كار اصفهان
بر شاخه اي نشست
چشم پرنده
سايه ي گلبرگ كامل شد
در تابلو گل و مرغ
شعبده باز
با فشار بر ته سوزن
كاغذهاي اين شعر را
به هم پيوست
فرود آمدي اي شست غول آسا
غروب مي شود
خليدن در اقيانوس سپيد .

شعبده باز  |   2 نظر
دو لو خوشگله
8:31 صبح شنبه, May 23rd, 2009

بر زد
سربازان
بر او مي گذشتند
دولو خوشگله
با چشم هاي سياه
به پشت افتاده بود
و خون
چكه چكه
تا آخرين برگ هاي زيرين
نشت مي كرد
شيطان اول
در ابتداي برگ ها مي خنديد
شيطان دوم
در انتها مي گريست .

شعبده باز  |   نظر بدهید
شاه پريده رنگ
10:04 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

با ورق هاي كهنه
بازي را آغاز كرد
سربازهاي ژنده پوش
بي بي هاي لخت و عور
و شاه پريده رنگ .
مصون از دست هاي چرب
و نفس هاي آلوده
تنها شيطان ها
پاك مانده بودند
و لباس هاي رنگارنگ شان
در نور صحنه
مي درخشيد .

شعبده باز  |   نظر بدهید
تاريخ
10:03 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز ورق ها را بر زد
بي بي ها جيغ زنان
پشت ديوارهاي خشت پنهان شدند
سربازها در تعقيب آنها
گفت :
« افغان ها به اصفهان حمله مي كنند. »
بر زد
يك شاه با غبغب آويخته
و پنجاه و يك بي بي
گفت :
« سلسله ي قاجار »
بر زد
بر نعش خونين هر سرباز
يك بي بي سياهپوش .

شعبده باز  |   نظر بدهید
پلك ، نمك
9:59 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز گفت :
« چشم ها را ببنديد. »
بستيم
گفت : « باز كنيد . »
پلك ها گشوده نشد
بيابان
بركه ها را از نمك انباشته بود .

شعبده باز  |   نظر بدهید
چسب زخم
9:56 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز
چسب زخمي
         بر پيشاني داشت
ميان تماشاگران آمد
در برابر من خم شد
گفت : « چسب را بردار »
بر زخم چشم نهادم
دهليزي بي انتها پديدار شد
مكيده شدم
از دهانه ي زخم
به دره اي درغلتيدم
كه آسماني باژگونه بود
زني بر علفزار ستاره اي مي خراميد
به سوي من برگشت
چشم هايش را نديدم
گفت وقت تمام است
و بر زخم باز
چسبي ديگر گذاشت .

شعبده باز  |   نظر بدهید
عضو
9:54 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز اول
چشم چپش را بيرون آورد
شعبده باز دوم
دست راست را از آرنج جدا كرد
زن شعبده باز
دست كرد زير دامن و كاويد
جنيني را بيرون آورد
استاد شعبده بازان
دستش را تا شانه در حلقوم فرو برد
عضوي را بيرون كشيد
كه در هيچ علم الابداني
به آن اشاره نشده بود
ابري در آفتاب و تاريكي
لخته لخته هاي شفق
مرز نسترن و گل سرخ
بلورگون
ذغال شده
با كناره هاي زخمي خون آلود .

شعبده باز  |   1 نظر
گره
9:52 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

دست روي دست
پا روي پا
پلك روي پلك
در خود گره خورد
دهليزها در برابر هم
هر عضو ، آينه اي
هر سلول ، ستاره اي
رنگين كمان ، ذات گردابي را
آتشفشاني كرد
گله ماهي هاي رنگي از حركت ايستاد
گره ها گشوده شد
و شعبده باز
در هيات شعبده باز
دوباره بر صحنه پديدار شد .

شعبده باز  |   نظر بدهید
شعبده باز چه كرد ؟
9:47 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

نه خورشيد و ماه از گريبان برآورد
نه تيغه ي شمشيري بلعيد
نه بر آهن گداخته بوسه زد
نه برهنه بر خرمن شيشه هاي شكسته غلتيد
تنها هر يك از ما را
گرداگرد
مي گرداند
و از يادها ، رنگ ها ، چهره ها
رنگين كماني مي آفريد
ديگر چگونه مي شود
به تاريكي عادت كرد .

شعبده باز  |   نظر بدهید
  صفحه بعدي  
 
جستجو
دسته بندي
نقد و بررسی (1)
اندیشه های بنفش (10)
راز فنا (24)
شعبده باز (13)
روزانه
روز شمار
February 2010
M T W T F S S
« Jan    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
لينك دوني
بايگاني
January 2010
May 2009
Feed
 
Copyright © 2008 mazaji.ir, All Right Reserved.