لبخند شعبده باز در شبكلاه درد
نگاهي به مجموعه شعر ” شعبده باز”
سروده ي حسين مزاجي
انتشارات روزآمد – تهران 1383
احمدرضا غفاري
شعبده باز/ در برابر تماشاگران ايستاد/ با روزني مرموز/ در سينه
نقل از متن كتاب
از مهمترين ويژگي هاي يك شعر ماندگار توجه به ظرفيت هاي متنوع زباني ، اعم از زبان گفتار ، زبان آركائيك ، زبان معمول و رايج ، زبان اسطوره و حماسه و يا تركيب متناسب آنها با فضاي شعر است تا آنجا كه از همنشيني كلمات ، ساختاري متشكل و ارگانيك ايجاد شود و شاعر به كمك آن ها و بهره گيري از اين گونه تمهيدات بتواند به تعريف تازه اي از شعر نائل شود . يك شعر قابل قبول حداقل بايد دربرگيرنده ي اين ويژگي باشد ، كه عبارتند از :
1- كلمات در شعر داراي هويت باشند.
2- همنشيني كلمات تابع يك نظام ارگانيك باشد
3- از همنشيني كلمات يك ساختار قابل قبول ارائه شود
4- و به عنوان مهمترين خصيصه – با عنايت به سه مورد فوق – شعر با خواننده ارتباط برقرار كند
اما قبل از پرداختن به شعبده باز بيان اين نكته لازم است كه شعر امروز و به خصوص شعر جوان ، بيشتر جنبه ي آموزشي به خود گرفته است و شاعران جوان تحت تاثير تئوري ها و كارگاه هاي شعري دست به ايجاد شعر مي زنند كه شوربختانه بيشتر آن ها جنبه ي تمريني و تعليمي دارند ف به همين دليل از عنصر تخيل و شهود بهره مند نيستند ، هرچند اين گونه اشعار داراي فرم و ساختار بوده و از صنايع ادبي – زباني نيز استفاده مي كنند ولي از ايجاد ارتباط با مخاطب – به عنوان مهمترين ويژگي يك شعر – باز مي مانند و با توجه به اين كه خاستگاه هنر و به خصوص شعر دروني ترين لايه هاي ذهن و بخش ناخودآگاه روان مي باشد ، پس اشعاري كه فقط جنبه ي آموزشي داشته باشند ، نمي توانند با مخاطب ارتباط برقرار كنند مگر از روي تفنن و آن هم براي مخاطب حرفه اي كه طيف هاي مختلف شعري را دنبال مي كند . همچنين گفتني است كه پافشاري و اصرار براي ارائه ي تعريفي جامع و مانع از يك موضوع پيچيده و تو در تو همچون شعر براي مدت زماني طولاني بدون توجه به تغييرات اجتماعي ف در عصري كه شاعر در آن به سر مي برد ف مي تواند نتيجه ي گرايش استبدادي ذهن براي ناديده گرفتن تعريف هاي ديگر و مشروعيت بخشيدن به تعريف خود از همان موضوع باشد . پس اگر شاعري در دوره هاي شعري دست به تجربه مي زند اين موضوع بيانگر نگاه نو و هوشمندانه ي شاعر به خود و جهان ويژه ي شعرش مي باشد .
اما با توجه به همه ي اين موارد ،واقعيت اين است كه از تعريف مي گريزد ، يا به تعبيري ديگر تعريف شعر در بر گيرنده يتعابير گوناگوني است كه ديگرا مطابق با شرايط مكان-زماني خاص خود از آن ارائه مي دهند . و اگر با كمي مدارا به تعريف شعر - با عنايت به اين كه ماده ي خام شعر كلمه است – نزديك شويم ف با هر شعر جديد تعريف دوباره اي از شعر ارائه مي شود و به همين دليل شعر در هيچ فرم و اسلوبي براي هميشه خوش نمي نشيند و در حركتي چند سويه و لايه لايه به اشكال مختلف مدام خود را به رخ مي كشاند و هميشه در حال نوزايي و فراروي از وضعيت موجود است ، حال اين نوزايي ممكن است در بيشتر مواقع منجر به تولد كودكي ناقص الخلقه شود كه به ناگزير مرگي محتوم و سخت در انتظارش خواهد بود و يا ممكن است به گونه اي ديگر باشد كه در اين حالت با شعري تازه و تر رو به رو خواهيم شد . و البته آن چه كه حائز اهميت است ف در صورت تولد چنان موجودي قضاوت نهايي بر عهده ي زمان است و نه هيچ مرجع ديگري ، پس شعر براي رسيدن به فرم و فضاي مطلوب مدام از عادات كهنه فراروي مي كند و به همين دليل شعري كه با زمانه ي خود درگير باشد هنجارشكني مي كند و به دليل تقابل با عادات و هنجارهاي رايج با اعتراض رو به رو مي شود . پس شعر در ذات خود مدام در حال جدال است ف طرف ديگر اين جدال ف ممكن است سياست ، فرهنگ ، اجتماع ، و حتا خود زبان باشد . با اين نگاه مي توان پذيرفت كه شعر پديده اي شورشي است كه گاه در اين شورش به سامان مي رسد و خود مبدل به سنت و هنجار مي شود و به ناگزير اين حركت نوشونده مدام خود را در شعر نشان مي دهد . اما آن چه كه به نظر مهم مي رسد اين است كه چنين شعري پتانسيل پرتاب شدن به زمان هاي بعد را خواهد داشت و اين ميسر نيست مگر با نگاه همه جانبه ي شاعر به شعر و حوادث روزگار خود و ظرفيت هاي مختلفي كه مي تواند به عنوان فرم و محتوا در شعر ارائه كند .
باري همان گونه كه بيان شد عنصر ساختاري شعر كلمه و يا در طيف وسيعتر زبان است اما آن چه شعري را از منظر محتوا ماندگار و جاودانه مي سازد ف عناصر ديگري است كه در راس همه ي آن ها انسان قرار مي گيرد و اگر بپذيريم كه عنصر اصلي در شعر انسان است ، حضور عناصر و مفاهيم ديگري هم چون عشق ، مرگ ، عدالت ، آزادي ، هستي و زمان كه از دغدغه هاي هميشگي انسان بوده اند و مي توانند به شعريت يك شعر جلا ببخشند كه متاسفانه در سال هاي گذشته بخشي از شعر ما از اين عناصر تهي شده است . و به نظر مي رسد همين نگاه باعث به انزوا رفتن شعر در جامعه شده است و ناگزير در چنين فضايي هركس در سايه ي يك مكتب يا تئوري به دنبال كسب نام و شهرت براي خود بوده است .
در چنين وضعيتي رو به رو شدن با شعري خلاف عادت و جدا از جريان هاي روز كه اساس آن بر مبناي عنصر انساني شكل گرفته است غافل گير كننده به نظر مي رسد ، زيرا هر شعر خوب يك حادثه است ، حادثه اي كه دريافت هاي حسي ، عقلي و عاطفي ما را نسبت به جهان تغيير مي دهد و ما را با پرسش هاي تازه تري رو به رو مي كند و به نظر راقم اين سطور در تعاملي كه ميان ذهن شاعر و زبان اتفاق مي افتد ، نهايتا شعر ، فرم خاص خود را پيدا مي كند و در همين شكل ها و فرم هاي متنوع زباني است كه شاعر مجبور مي شود با عبور از تنگنا هاي اسلوب هاي رايج و قواعد دست و پاگير ، طرحي نو درافكند . در اين وضعيت شاعر از تركيب عناصر عاطفي – رواني كلمه مي گذرد و به كلام مي رسد و همين مجموعه ي متشكل از كلمات به وحدتي مي انجامد كه همه چيز را همچون گردابي به درون مي كشد و خواننده هيچ گاه از اين گرداب رها نخواهد شد و در هر خوانش مي تواند به تعابير تازه تري در شعر دست يابد كه در اين فراگرد ، حوزه ي معنايي شعر گسترده تر مي شود . پس شعر علاوه بر توسعه ي زبان به بسط معنا – با توجه به برداشت هاي خواننده از متن – نيز ياري مي رساند و حسين مزاجي در مجموعه ي شعر شعبده باز كه توسط نشر روزآمد به بازار كتاب عرضه شده است با عنايت به دو مجموعه ي قبلي اش - انديشه هاي بنفش و راز فنا – و با دور شدن از فضا و زبان آن دو مجموعه دست به خلق چنين شعري مي زند .
باري اگر چه شاعر در كارهاي گذشته اش و بخصوص راز فنا بيشتر از زبان گفتار و زبان روزنامه بهره مي برد ولي در كار جديدش ظرفيت هاي مختلف زباني را به خدمت مي گيرد . او زبان آركائيك را در بافتي از زبان رايج و معمول قرار مي دهد و با اسفاده از اين دو زبان ، شعر ي را مي آفريند كه واژه ها در اين بافت خاصيت خودارجاعيي پيدا مي كنند و اين ويژگي باعث مي شود تا ارجاعات مختلفي با توجه به ديدگاه خواننده بوجود آيد. همين ارجاع پذيري هاي متنوع وجه تمايز شعر شعبده باز با كارهاي قبلي شاعر است . شعر شعبده باز بر اساس اين ويژگي تبديل به شعري تاويل پذير مي شود كه در زبان خاصيتي انقباضي ايجاد مي كند و با اين تمهيدات شعر به سمت ايجاز و ايهام مي رود و همين خصلت در بعد معنايي نوعي انبساط به وجود مي آورد و نهايتا به فضاهاي مختلف مي انجامد و خواننده در هر خوانش مي تواند برداشت هاي تازه تري از شعر داشته باشد .
در شعر شعبده باز معنا (معناهاي) هر واژه ضرورتا به يك بستر تاريخي – اجتماعي خاص تعلق ندارد بلكه كلمات در شعر فضايي ايجاد مي كنند كه هم اين مكاني و اين زماني هستند و هم مي توانند به زمان ها و مكان هاي ديگر تعلق داشته باشند . واژه ي سياوش صرفا به سياوش شاهنامه بر نمي گردد و يا كلمات قاجاريه و افغان ها مربوط به يك دوره ي خاص تاريخي نمي شوند بل كه مي توانند بيانگر وضعيت اجتماعي امروز و آدم هاي امروز نيز باشند . انسان در شعر شعبده باز ، انساني سرشار از دغدغه است كه متعلق به تمام دوران ها و مكان ها است .
شعر شعبده باز در وجه روايي – نمايشي و داستان پردازي و افرينش شخصيت هاي نمايشي كه از ويژگي هاي يك شعر بلند است ، در عرصه ي نحوه ي تركيب كلمات ، تصوير سازي و ايجاد فضا به شعري روان مي انجامد ، شعري بلند كه كاركتر اصلي آن شعبده باز است به نوعي كه اين شخصيت متلون و متغير پرده از مصائب انسان معاصر بر مي دارد و انسان را به عنوان مخاطب به اعماق اجتماعي پرتاب مي كند كه سرشار از فريب و رياكاري است . انسان در اين شرايط تهي از هويت و فرديت مي شود . براي تاكيد اين ويژگي كاركتر شعبده باز ، خود نيز به تعريف ثابتي نمي رسد ، او در فضاهاي شعر حضور دارد – و البته نه حضوري منفعل – و به همين دليل اين حضور را نمي توان ارزش گذاري كرد و با نگاهي دوآليستي به سمت آن رفت ، كه خوب است يا بد ، زشت است يا زيبا ، فقط بايد حضورش را پذيرفت .
زبان شعر شعبده باز اگر چه به اسطوره و حماسه نظر دارد كه استفاده از چنين زباني ، خصلتي دو قطبي به پديده ها و عناصر شعر مي بخشد
ولي در شعر شعبده باز اين اتفاق نمي افتد و با اين ويژگي شعري خلق مي شود كه اگر چه از بعد زباني به گذشته نظر دارد ، اما از طراوتي خاص بهره مي برد كه اين طراوت و تازگي ، حاصل دور شدن زبان از مولفه هايي است كه وجود آن ها در يك شعر ، مخاطب و شعر را نقطه اي مي برد كه مد نظر شاعر است . در چنين وضعيتي از خاصيت تاويل پذيري شعر كاسته مي شود . حال اگر نگاهي گذران به اين مولفه ها بيندازيم ، كه عبارتند از زبان خطابي ، تك صدايي ، مطلق نگري ، آرمان گرايي ، هم شكلي و عدم تنوع در زبان ، ناتواني در گفت و گو ايجاد تفاخر در زبان ، در مي يابيم تمام اين مولفه ها زبان شعر را به سمت استبداد معنا – به گونه اي كه مد نظر شاعر باشد – سوق مي دهند و اگر چه زبان در شعر شعبده باز درگير بعضي از اين مولفه ها است ، مانند استفاده از كلمات هم آوا و قافيه پردازي براي ايجاد موسيقي ، استفاده از كلمات فخيم و مطنطن و استفاده از استعاره و تصوير ، ولي حركت طبيعي شعر تمام اين مولفه ها را در خدمت خود مي گيرد و زبان شعر تابع اين عناصر نيست و شاعر در كنار اين مولفه ها با ايجاد فضايي شخصي ، نگاهي متكثر و بهره گيري از زباني روايي ، شعر را از غلتيدن در حوزه ي تك معنايي و يك صدايي نجات مي دهد . او با فاصله گذاري ميان كارهاي گذشته ي خود و هم چنين ديگر جريان هاي رايج شعري ، توانسته است با احياي زباني باستاني و پيوند آن با زبان كارآمد روز به آفرينش شعري نائل شود كه تفسيرهاي مختلفي را مي طلبد . با درك اين ويژگي ها در مي يابيم كه شعر شعبده باز بر اساس نياز و حقيقتي شاعرانه با توجه به فرهنگ جامعه شكل گرفته است و در نهايت به آن چه كه هدف يك اثر هنري است ، يعني ايجاد ارتباط ميان خواننده و متن ، دست يافته است .
در واقع شعبده باز شاعر – خنياگري است كه مي داند ، تمام هستي يك نمايش است و در اين نمايش كاركترها به آساني مي توانند نقش هاي مختلفي را با توجه به شرايط بپذيرند ، بدون آن كه جامعه ي انساني حقيقتي را كه شاعر به آن دست يافته است ، پذيرفته باشد تا آن جا كه وقتي موش ها در عمق تباهي در حال جويدن طناب ها هستند ، اين تنها شاعر است كه در چنين وضعيتي از عشق مدد مي جويد .
شعبده باز مي گويد/ موش ها خسته نمي شوند / و طناب هر قدر محكم / سرانجام پاره مي شود / و در اين ميان ، مجال چند بوسه است(ص70)
پس شعر شعبده باز صرفا يك نمايش و يا يك گزارش تاريخي نيست بل كه وقايع انساني را به زباني اسطوره اي و نمادين بيان مي كند و از طرفي گرايشات ذهني و فلسفي شاعر را نسبت به مسائل انساني در اجتماع نشان مي دهد . در واقع شاعر با احاطه بر زبان شعرش مي داند كه چگونه يك تصوير را سازمان دهي كند و با گرايش به زبان نمايشي كه بيانگر رفتارهاي شعبده باز است ، فضاي شعرش را اداره مي كند و نهايتا در همين فضاي ايجاد شده ، ميان دوران ها و مكان ها ، ميان فرد با تخيلات خود ، برخورد به وجود مي آيد و سپس منجر به نوعي درگيري عصبي – رواني ميان انسان با شرايط زمانه ي خود مي شود ، آن هم در زمانه اي كه تبه كاري جامعه را بلعيده است و انسان مي تواند در هيات گراز ، تمساح ، طوطي و حتا در قامت جانوري به نام آختابافا حضور خود را اعلام كند ، اسطوره اي كه شاعر در جريان آفرينش شعر به ان تن و جان بخشيده است .
دوزيست جانوري / كه مي تواند به زيستن بر اين كره ي زيبا ادامه دهد / آن كه هر لحظه باله را دست مي كند / گوش را آرواره / پوست را دندان (ص62)
تا آنجا كه بتواند با يك چشم ببيند و با چشم ديگر انكار كند و به راستي آيا كاركتري كه به عنوان آختابافا خلق مي شود ، نشان دهنده ي ويژگي هاي روحي – رواني بخشي از فرهنگ جامعه ي ما نيست ، همان بخشي كه به حكم غريزه بايد زنده بماند و معتقد است ، دستي را كه نمي شود شكست ، پس به ناگزير بايد بوسيد . و براي نبودن وسوسه اي ندارد كه تنها وسوسه اش بودني پلشت و ناپاك است و در اين فراگرد به همه چيز تن مي دهد ، به جاي اين كه اهل مدارا باشد ، هرهري است و به ناگزير نام اين خصيصه اش را مدارا مي گذارد ، موجودي كه در ظاهر متجدد است و در باطن واپس گرا ، فسيلي كه جان گرفته است تا گستره ي حيات آدمي را آلوده كند .
پس اگر چه شاعر فضا و مكان شعرش را مي شازد اما شور و عشق او به انسان ، فضاي شعرش را كاملا زميني مي كند و شعرش را از حالت ذهني و تجريدي به سمت شعري شعورمند و اجتماعي مي برد و با عنايت به همين موارد مي توان اذهان كرد كه ديناميسم شعر شعبده باز با زمانه پيوندي سخت تنگاتنگ دارد . او فريب هاي زمانه را مي شناسد ، نا هنجاري هاي جامعه را مي بيند و در تصاوير و فضاهاي شعرش آن ها را بروز مي دهد .
شعبده باز گفت : / چشم ها را ببنديد / بستيم / گفت : باز كنيد / پلك ها گشوده نشد / بيابان / بركه ها را از نمك انباشته بود (ص39)
شعر شعبده باز نوسان ظريفي است ، ميان عينيت و ذهنيت و با اين ويژگي ، شعر به فرم مطلوب مي رسد و اگرچه زبان در شعر بسيار نمادين است اما همين عامل – حركت از ذهنيت به عينيت و بلعكس – شعر را ملموس و باور پذير مي كند و از طرفي جدا از نگاه زيبايي شناسانه ، زيرساخت هاي شعر فلسفي و شعورمند است و براي رسيدن به اين موضوع به نظر مي رسد شاعر واژگان را كه تركيبي از زبان باستاني و زبان كارآمد روز است ، آگاهانه از صافي گذرانده باشد و به همين دليل كلمات در شعر داراي هويت هستند و همنشيني آن ها از يك نظام ارگانيك و پويا پيروي مي كند و شعر از نظر معنايي ، تصاوير و ايجاد فضاهاي مناسب نا به سامان نيست . ولي با توجه به تمام اين موارد براي اين شعر نمي توان يك كانون مشخص شناسايي و عنوان كرد . اگر چه در تمام شعر كاركتر شعبده باز بر جسته به نظر مي رسد ، ولي در تمام فضاهاي شعر هيچ چيز قطعي وجود ندارد ، شعر برايند اضداد است ، خوبي در كنار بدي ، اميال در برابر واقعيت هاي تلخ ، خوش بيني در برابر ساده لوحي حضور خود را نشان مي دهند ، بدون آن كه شعر جانب هيچ كدام از اين عناصر را گرفته باشد . در شعر شعبده باز آن چه تصوير مي شود ، هستي آدمي است ، بدون آن كه يك مفهوم برجسته شود و همين ويژگي ها و زبان نمادين شعر خواننده را با فضايي رازآلود روبه رو مي كند ، با اسطوره هايي كه رنگ مي بازند ، اسطوره هايي كه از بي شكلي به اشكال و از اشكال به بي شكلي تبديل مي شوند .
سيلي از گوشت هاي تازه / فضاهاي خالي را پر مي كرد / پوست پرچين تمساح / از شانه ها فرو افتاد . (ص66)
و خواننده در اين پروسه ي شعري مجبور مي شود ببيند ، بشنود و آن گاه در خلوت خود به تعبير و تفسير ديده ها و شنيده هايش برخيزد . كه حاصل اين بده بستان هاي بي وقفه ميان متن و ذهنيت خواننده ، مدام منجر به تعابير تازه تري از شعر مي شود و با همين برداشت ها است كه مي توان گفت : شعر شعبده باز برداشت شاعر از درست و نادرست و به طور كلي ارزش ها و ضد ارزش هاي رايج – كه معمولا زاييده ي شرايط زماني و مكاني هستند كه شاعر در آن زندگي مي كند – نيست ، بل كه شاعر با وسيله اي كه در اختيار دار براي هر چيز – جدا از شناختي كه ديگران براي آن قائلند – هويت تازه اي تعريف مي كند . اين ويژگي بيانگر اين است كه نشانه ها (دال ها) در زبان شاعر مدلول ها و مصداق هاي متنوعي را در بر مي گيرد . همين خصلت مرز شعر و غير شعر را به وجود مي آورد . اگر با اين معيار به شعر شعبده باز نگاه كنيم ، شاعر بدون آن كه دست به بازي هاي زباني – آن چه امروز بسيار مرسوم است - زده باشد ، بسيار موفق عمل كرده است و كلمات در شعر در بر گيرنده ي همان معاني صوري و رايج نيستند بل كه هر كدام به مفاهيم گسترده تري دلالت مي كنند . با اين نگرش مي توان پذيرفت كه شعر شعبده باز نه در پي اثبات مفهومي است و نه سعي دارد مفهومي را انكار كند ، شعر روايت بي وقفه اي از جريان هستي را به نمايش مي گذارد . پس شعر شعبده باز تمثيلي نا تمام است از سرشت و سرنوشت آدمي ، در تناسخ هاي متوالي و در شكل هاي مختلف كه بر گستره ي زمين خود را نشان مي دهد تا آن جا كه در يك مقطع بي بي ها جيغ زنان پشت ديوارهاي خشت پنهان مي شوند و در برش ديگر ، بي بي هاي سياهپوش هر كدام به تنهايي بر نعش خونين سربازي گريه مي كنند و اين تكرار زندگي آدمي است ، گويا شعر دعايي ازلي است كه انسان غارنشين در برابر هر حادثه اي آن را خوانده است و در اين تكرار تلخ و ناگزير انسان مبتلا به انواع و اقسام دانش و فن آوري هاي گوناگون نيز باز محكوم به خواندن اين دعاست ، چرا كه ” انسان آهن را كشف كرد / آتش / و / نا اميدي را” (ص88) و به نظر مي رسد شعبده باز كه هردم خود را به شكلي باز مي نماياند ، در تمام صحنه ها ي زندگي همزاد توامان آدمي است و شايد به همين دليل شعر شعبده باز تصوير حضور اين موجودي است كه در شش پرده توسط شاعر تدارك ديده شده است ، موجودي كه سرنوشت انسان را از ابتدا در صحنه اي كه با سفر بر روي دريا شروع مي شود ، بازسرايي مي كند .
شعبده باز / بر صحنه / سكاني را در دست مي گرداند / دود سيگار / ابري بر فراز كشتي / و ما بر آب ها مي گذشتيم (ص7)
تا آن گاه بتواند از آينه كه نماد روشني و نشان دهنده ي واقعيت است ، يك لايه پوست برگيرد تا بتواند شاهد اجسادي باشد كه در ميان گريه هاي سياهپوشان با حركت امواج به كناره آورده مي شوند .
امواج اجساد را به كناره مي آورد / و شانه هاي سياهپوشان مي لرزيد / در گريه اي ناپيدا / در تاريك روشنا (ص8)
و در نهايت اين كه اگر چه شعبده باز يك شعر بلند است ، اما شهودي است ، شعري كه بيانگر درماندگي و استيصال انسان در برابر معظلات و مسائلي است كه خود ايجاد كرده ، آينه اي كه توانايي نشان دادن اين وضعيت بغرنج جامعه ي انساني را دارد . شايد ” ابري در آفتاب و تاريكي / لخته لخته هاي شفق / مرز نسترن و گل سرخ / بلورگون / ذغال شده / با كناره هاي زخمي خون آلود (ص26) و به نظر مي رسد شاعر در لحظه لحظه هاي آن براي بهتر ديدن و بهتر نشان دادن زندگي كرده است . و اين ويژگي را در پرده ي پاياني با آمدن بر روي صحنه و تغيير از سوم شخص مفرد به اول شخص مفرد كه در واقع همان شاعر – راوي است ، با ترديدي وصف ناپذير به پايان مي رساند . ” بايد يك دهان باقي مانده باشد / يك دهان خون آلود / موجي ميان عصب ها مي جوشد / و بر كناره ي رگ هاي سوخته / بر لبه ي چشم خانه ي خالي مي ميرد / حالا بسوز / در عطش ديدن (ص93)
و اين همان تمثيل ناتمام سرنوشت آدمي است ، به راستي آْن چه كه خواننده تا پايان اين شش پرده ديده يا شنيده چه بوده است كه هنوز ناگزير است تا ابد در عطش ديدن بسوزد .