|
|
سقط
بر باد رفتن مژه ها
محو شدن
پیش از شکل گیری چشمها
نا ناپلئون های سوار بر اسبهای بی رنگ
ننوازندگان سازهای باد
آواز ناخوانان بی دهان
نا رقصندگان دامن های پرچین گردباد
سیب های بی رنگ
بی عطر
بی شکل
بر درخت نیست
انیشتین های احتمالی
کاشفان قطبهای غرش و جُنال
مخترع ماشین خیال
و آن گاه که از اعماق به جهان شکل یافته ها خیره مانده است
* * *
آخرین ستاره زیبایی
نطفه محتملی بود
در اسپانیا
که می توانست از گاوبازبالا بلند سیاه چشمی باشد
و زنی گندمکون، مو طلایی چشم آبی
و قطار به موقع نرسید
و سایه های آنچه می توانست اتفاق بیفتد
در پیاده رو یکدیگر را د رآغوش کشیدند
و زیبایی که می توانست
جهانی را برآشوبد
همچنان در پرده ماند
اماآدمهای معمولی هم فراوانند
در دره احتمالات
نزولخواران کوچک
مدیران موسسات موفق
و پلیس ها که در خیابانهای شهرنیست ویراژ می دهند
و بر این نکته تاکید می کنم
تا خیال نکنید هر چه نیست زیباست
اما یک حافظ کوچولوی دیگر
نیست دراین کهکشان عظیم نیامده ها؟
درختی غریب با عطری مست کننده
و گلهایی که سپید تیره ترین رنگ آن است
رنگهای هست ناشده
که سراسردره نیامدگان را رنگ کرده است ؟
* * *
باید گرد شد و صاف
بی هیچ برجستگی
شاخ ها را باید ازدست داد
دم ها را
تا در میان این کائنات
به گردش در آبی
گرد و صاف
مثل توپ
حالا به گزارش ورزشی گوش می کنیم :
فوتبال دنیای نیست
بی دروازه
بی داور- بی هیجان
در استادیوم های بی تماشاگر
و غریو سکوت که موج در موج می پیچید
از جایگاه خاکستری بالا می رود
از تور دروازه ها می گذرد
از دهلیزهای کائنات
هو هوکشان عبور می کند
پرده های اتاقم را می لرزاند
از پنجره نگاه می کنم
توپ را می بینم
که پس ازآن شوت سنگین
حالا درست در میان آسمان
ایستاده است
|
|
|
|
| هزار پا |
| 9:21 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
هزارپا راه می رفت
به پشت خوابید
هزار دست شد
فریاد درهزار حلقوم پیچید
میدان را دور زد
تا کمر در خیابان پنهان شد
یکی فریاد زد:
تو مگر کیستی مگس دربند؟
از پشت تارها به پشت خیابان نگاه می کردم
که شهررا به شبکه های منظم هندسی تقسیم کرده بود
هزار پا بر زمین کوبیده شد
همه جا لرزید
در پنجره غبار
تارهای ابریشمی
آغشته با آب دهان
آرام آرام
مرا به دهانش نزدیک می کند.
|
|
|
|
|
|
امروز وضع هوا چه طور است
مورچه هوا شناس
ناشتایی خورد و راهی شد
از دهلیزهای تاریک گذشت
و از لانه بیرون آمد
در آستانه سوراخ
لحظه ای در آسمان خیره شد
نگاهی به شرق
غرب، جنوب، شمال
به سرعت درون لانه پنهان شد
انتظار بیهوده ای بود
مورچه ها بیرون نمی آمدند
هوا آفتابی بود
داشتم به تشخیص نادرست مورچه فکر می کردم
که تکه ای از آسمان سیاه شد
دستی با شتاب ابرهای تیره را درید
نعره ای درآسمان پیچید
و نورافکن ها روشن شد
رگبار بود که بر خیابان می بارید
همان سال بود
که سینه پهلو کردم
و با آن همه پنی سیلین
سینه ام هنوز خس خس می کند
|
|
|
|
|
|
عاشق ها کجا هستند
مقبرة الشعرا
گنداب تیره باریکی بر پهنای رودخانه می لغزد
آن طرف محله امیر خیز است
شیهه اسبان مرده را می شنوی
یقه اش را می گیرم
چرا دروغ می گویی
داریم می میریم
می فهمی
می میریم
به من نگاه می کند
آرام می گویم
بیا صرف کنیم: فریب نمی دهم_ فریب نمی دهی_ فریب نمی دهند
می بینمش که دور می شود
ساختمان بزرگ
راهروهای پهن
آدم های کوتاه
لاغر
خم شده در برابر خط فرضی تازیانه ای
آماده برای فرو رفتن
خم شدن
پیچ و تاب خوردن
آب شدن
آنقدر لاغر که بتوان ناگهان غیب شد
کنار بلوار مجسمه شهریار
با آن کلاه کشباف سبزش
سلام استاد
اگر دوباره جوان می شدی
ویلن ابوالحسن خان بود
و سه تار عبادی
عاشق می شدی
دانشکده را رها می کردی
آن وقت می ایستادی
پشت این در بزرگ خاکستری
در انتظارنوبت تغریر
داخل می شویم
لای درگیر می کند
بر می گردیم و با فشار شانه هامان
دررا می بندیم
کبود می شود
ورم می کند
صدای جیغش را می شنوی
کدام جیغ
تو هم دروغ می گویی
بیا صرف کنیم
او می خواند
و من لبهایم را تکان می دهم
شاعرها کجا هستند
مقبرة العشاق
|
|
|
|
| دو سوسک |
| 8:30 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
دو سوسک
به پشت افتاده اند
کنار دیوار
نزدیک خاک انداز
سر به سوی آسمان
و همه دستها و پاها : بالا
دو شاخک نازک
آخرین اندام قرار یافته
پس از لرزه های بسیار
* * *
می بینی آسمان را
دیواره بلند حیاط خلوت را
دسته دراز خاک انداز را
من را که بر فراز تو ایستاده ام؟
* * *
دارد صبح می شود
سر و صدا در آشپزخانه خواهد پیچید
خانم صاحبخانه
از گردهای ما راضی هستید؟
برای بچه ها خطرناک نیست؟
بچه سوسکها را می فرمایید؟
شوخی می کنید؟
* * *
شش دست و پا
در آنچه می توان
هوای دور و برش دانست
چنگ زد
لرزید
آرام گرفت
* * *
حالا دو سوسک
یکی با شاخک
یکی بی شاخک
یکی با بال
یکی بی بال
سه لوزی ساخته اند
با دستها و پاها
و مقدر را خوابیده اند به پشت
در انتظار هر آنچه می تواند بگذرد
در این جهان بر سوسک
* * *
دستهایت را بالا بگیر
پاهایت را
این فرمان گرد سفید است
درد بکش
فریاد نزن
تکان بده هر قدر می خواهی اندامهایت را
برقص
* * *
شاید مرگ از سر ناامیدی اتفاق می افتد
شیطنت آدمی که گل می کند
می گذارد این دیواره بلند را بالا بیاید
آن وقت در آستانه رهایی
جایی که یقین می کند
نجات یافته است
شیر آب را می گردانی
بالای سرش
ناگهان سیلی از آب جوش
او را در کف ظرفشویی می غلتاند
در کف موجها سرگردان است
شیر را می بندی
ظرفشویی از آب خالی می شود
خیس و خسته
دوباره تقلایی می کند
با پاهای لرزان
و شاخک های ول و نمور
تا اینکه تصمیم می گیرد بمیرد
* * *
آنها تخمهایشان را همه جا ریخته اند
لای رختخوابها
لباسها
رویاها
و در انتهای راهرو تمیز و درخشان آینده
یک سوسک براق راه می رود
|
|
|
|
| بلبل |
| 8:27 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
پشت این کاغذ
پیش نویسی است
نامه ای خطاب به قاضی معظم دادگاه
این رویش را
برای برگها می نویسم
به والا مقام بلبل
که در این صبح ناژوان
مرا با آوازهای گوناگونش بیدار کرده است
برای این همه برگ سپیدار
که درآبهای آسمان
مواج است
و به حضرت جوی
و به حضور مقام معظم نسیمی که با برگها مهربان است
می خواهم شعرم دراین صبح خرداد ماه
به عرض گنجشکها برسانم
به استحضار عشق
دامت افاضاته
|
|
|
|
| گوش در جیب |
| 7:56 بعد از ظهر چهار شنبه, May 20th, 2009 |
|
گوش نمی کرد
یکی از راه رسید
گوش او را به دندان گرفت
جوید
تف کرد
توی خاک
* * *
گوش را برداشت
لای دستمال پیچید
در جیب بغل گذاشت
هیچگاه بدین وضوح صدای قلبش را نشنیده بود
هیچ وقت گوشش رااین قدر دوست نداشته بود
هر بار که دستمال را می گشود
گوش جنینی به خواب رفته بود
کم کم بو گرفت
گوش را درشیشه الکل انداخت
و روز محاکمه
به قاضی نشان داد
گوش عقرب زرد بود
* * *
جراح از رانش برداشت
و گوش راترمیم کرد
حالا سه گوش دارد
دو گوش بر کله
یکی در جیب
* * *
شاید بهتر بود
گوشم را
محبوبه بازیگوشم می برید
آن وقت می توانستم
قصاص کنم
یک گوش زشت آفتاب سوخته
در برابر یک گوش لطیف ترد
و می توانستم
هر چه می خواهم
در گوشش زمزمه کنم
|
|
|
|
|
|
یک زمستان دیگر که بیاید
ته مانده ما قدیمی ها را
باد به دریا می ریزد
دریایی بی موج
که ازدره یادگارها آغاز می شود
و به برهوت می انجامد
هر روز صدای توفانیش نزدیک تر می شود
چه آرامشی خواهند یافت
چه آرامشی!
آنان که به افقهای روشن نگاه می کنند
برسرامیکهای درخشان
بی اثر پوسته تخمه ها، ته سیگارها، عاشقها
|
|
|
|
| کبک |
| 7:46 بعد از ظهر چهار شنبه, May 20th, 2009 |
|
سرش را زیر برف کرد
یکی از راه رسید
با یک قابلمه آب جوش
اول چیزی که نمایان شد
دو پلک سرخ باد کرده بود
که آسمان را رصد می کرد
یکی اهل ادب بود
گفت : دقت کرده اید
این پرنده را
از هر طرف که بخوانی کبک است
و این خاصیتی است
که در هیچ پرنده دیگر نیست
نشستند و چه کبابی خوردند و رفتند
پرهایش همانجا ماند روی برف
و دور تر
همه جا سفید بود
اما صدایش خواهد ماند
در گوش کوهستان
و روحش بر بالای ابرها به پرواز در خواهدآمد
و به باروری گیاهان من غیر مستقیم کمک خواهد کرد
آخر
از نزدیکیهای غروب
شکار چیان
یکی یکی
پشت تخته سنگی
خم دره ای
نشستد و کاری کردند کارستان
تنها در یاد شاعران بیدار خواهند ماند
همه به خواب رفتگان
در دره های دور و نزدیک
در بوی تلخ گردو
کنار جو
شستن دست و رو
و یک لحظه
خیره شدن در آب؟
|
|
|
|
|
|
بیابان شهر های آباد را می بلعد
حراج زیور آلات
جام ملتهای اروپا
سیب زمینی ، ذرت و آفتابگردان امسال تحت پوشش بیمه قرار می گیرند
اطلاعیه مهم چلو کباب نایب
آلمان برای صعود باید از سد روسیه زخم خورده بگذرد
مرگ بر اثر صاعقه
فلفل زینتی
گربه جنگلی
اختلال تلفنی
برای جلوگیری از عودت سرطان کبد چه باید کرد؟
شاید فرصت دیگری نباشد.
|
|
|
|
|
صفحه بعدي |
| |