|
|
شعبده باز
با دل انگشتان اشاره و شست
سوزن فرفره اي را گرفته بود
بر ته آن گرد آمديم
زرنگ ترها در مركز دايره بودند
گهگاه از كناره ها
يك نفر مي لغزيد
و با سرعت سورتمه اي
برشيب ديواره ي يخي
نعره كشان به دره پرتاب مي شد
چشم قرباني كه بر ما مي افتاد
وانمود مي كرديم
حادثه آن قدرها تلخ نيست
و دوباره يكديگر را خواهيم ديد
پرچمي برافراشتيم
در دوردست انبوهي پرنده ي سياه
پرواز مي كردند
ابر و آسمان و بال
در هم مي آميخت
بالرين ها
بر سطح صيقلي فلزي
مي رقصيدند
با خراميدني
باورنكردني تر از معجزه
صف كيف به دست بچه ها
در انتها به صف دراز سربازان مبدل مي شد
تماشاگري
نوعي بذر فلزي ارغواني كشف كرد
كه در ته سوزن ريشه مي دواند
درخت غنچه برآورد .
پرنده ي فلزي كار اصفهان
بر شاخه اي نشست
چشم پرنده
سايه ي گلبرگ كامل شد
در تابلو گل و مرغ
شعبده باز
با فشار بر ته سوزن
كاغذهاي اين شعر را
به هم پيوست
فرود آمدي اي شست غول آسا
غروب مي شود
خليدن در اقيانوس سپيد .
|
|
|
|
|
|
بر زد
سربازان
بر او مي گذشتند
دولو خوشگله
با چشم هاي سياه
به پشت افتاده بود
و خون
چكه چكه
تا آخرين برگ هاي زيرين
نشت مي كرد
شيطان اول
در ابتداي برگ ها مي خنديد
شيطان دوم
در انتها مي گريست .
|
|
|
|
|
|
با ورق هاي كهنه
بازي را آغاز كرد
سربازهاي ژنده پوش
بي بي هاي لخت و عور
و شاه پريده رنگ .
مصون از دست هاي چرب
و نفس هاي آلوده
تنها شيطان ها
پاك مانده بودند
و لباس هاي رنگارنگ شان
در نور صحنه
مي درخشيد .
|
|
|
|
| تاريخ |
| 10:03 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
شعبده باز ورق ها را بر زد
بي بي ها جيغ زنان
پشت ديوارهاي خشت پنهان شدند
سربازها در تعقيب آنها
گفت :
« افغان ها به اصفهان حمله مي كنند. »
بر زد
يك شاه با غبغب آويخته
و پنجاه و يك بي بي
گفت :
« سلسله ي قاجار »
بر زد
بر نعش خونين هر سرباز
يك بي بي سياهپوش .
|
|
|
|
|
|
شعبده باز گفت :
« چشم ها را ببنديد. »
بستيم
گفت : « باز كنيد . »
پلك ها گشوده نشد
بيابان
بركه ها را از نمك انباشته بود .
|
|
|
|
| چسب زخم |
| 9:56 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
شعبده باز
چسب زخمي
بر پيشاني داشت
ميان تماشاگران آمد
در برابر من خم شد
گفت : « چسب را بردار »
بر زخم چشم نهادم
دهليزي بي انتها پديدار شد
مكيده شدم
از دهانه ي زخم
به دره اي درغلتيدم
كه آسماني باژگونه بود
زني بر علفزار ستاره اي مي خراميد
به سوي من برگشت
چشم هايش را نديدم
گفت وقت تمام است
و بر زخم باز
چسبي ديگر گذاشت .
|
|
|
|
| عضو |
| 9:54 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
شعبده باز اول
چشم چپش را بيرون آورد
شعبده باز دوم
دست راست را از آرنج جدا كرد
زن شعبده باز
دست كرد زير دامن و كاويد
جنيني را بيرون آورد
استاد شعبده بازان
دستش را تا شانه در حلقوم فرو برد
عضوي را بيرون كشيد
كه در هيچ علم الابداني
به آن اشاره نشده بود
ابري در آفتاب و تاريكي
لخته لخته هاي شفق
مرز نسترن و گل سرخ
بلورگون
ذغال شده
با كناره هاي زخمي خون آلود .
|
|
|
|
| گره |
| 9:52 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
دست روي دست
پا روي پا
پلك روي پلك
در خود گره خورد
دهليزها در برابر هم
هر عضو ، آينه اي
هر سلول ، ستاره اي
رنگين كمان ، ذات گردابي را
آتشفشاني كرد
گله ماهي هاي رنگي از حركت ايستاد
گره ها گشوده شد
و شعبده باز
در هيات شعبده باز
دوباره بر صحنه پديدار شد .
|
|
|
|
|
|
نه خورشيد و ماه از گريبان برآورد
نه تيغه ي شمشيري بلعيد
نه بر آهن گداخته بوسه زد
نه برهنه بر خرمن شيشه هاي شكسته غلتيد
تنها هر يك از ما را
گرداگرد
مي گرداند
و از يادها ، رنگ ها ، چهره ها
رنگين كماني مي آفريد
ديگر چگونه مي شود
به تاريكي عادت كرد .
|
|
|
|
| دستيار |
| 9:46 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009 |
|
شعبده باز دستيار را
با اره دو نيم كرد
يك قطره خون
بر خاك صحنه نريخت
آن نيمه ، «يار» كه زير چشم يك خال داشت
گوشه اي نشست و گريه كرد
نيمه ي ديگر ، «دستـ»
با يك پا
نصف بيني
نصف گردن
چه رقصي مي كرد
نيمه ها
پيوند ناگزير را
دهه ها تاب آورده بودند
و شعبده باز
هرچه ورد خواند
و چوبش را در هوا تكان داد
از هم دور
و دور تر شدند .
|
|
|
|
|
صفحه بعدي |
| |