شعبده باز
چسب زخمي
بر پيشاني داشت
ميان تماشاگران آمد
در برابر من خم شد
گفت : « چسب را بردار »
بر زخم چشم نهادم
دهليزي بي انتها پديدار شد
مكيده شدم
از دهانه ي زخم
به دره اي درغلتيدم
كه آسماني باژگونه بود
زني بر علفزار ستاره اي مي خراميد
به سوي من برگشت
چشم هايش را نديدم
گفت وقت تمام است
و بر زخم باز
چسبي ديگر گذاشت .