شعبده باز چه كرد ؟
9:47 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

نه خورشيد و ماه از گريبان برآورد
نه تيغه ي شمشيري بلعيد
نه بر آهن گداخته بوسه زد
نه برهنه بر خرمن شيشه هاي شكسته غلتيد
تنها هر يك از ما را
گرداگرد
مي گرداند
و از يادها ، رنگ ها ، چهره ها
رنگين كماني مي آفريد
ديگر چگونه مي شود
به تاريكي عادت كرد .

شعبده باز  |   1 نظر
دستيار
9:46 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز  دستيار را
با اره دو نيم كرد
يك قطره خون
بر خاك صحنه نريخت
آن نيمه ، «يار» كه زير چشم يك خال داشت
گوشه اي نشست و گريه كرد
نيمه ي ديگر ، «دستـ»
با يك پا
نصف بيني
نصف گردن
چه رقصي مي كرد
نيمه ها
پيوند ناگزير را
دهه ها تاب آورده بودند
و شعبده باز
هرچه ورد خواند
و چوبش را در هوا تكان داد
از هم دور
      و دور تر شدند .

شعبده باز  |   1 نظر
اين گل
9:44 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز
انگشت اشاره و شست را
بر هم گذاشته بود
گفت:
اين گل هزاربار از ياس كوچك تر است
بنفش گلبرگ ها
هزاربار از بنفش ، بنفش تر
سبز برگ ها
از روشن ترين سبزي كه ديده ايد
هزاربار روشن تر
خارش اما
هزاربار از خار گل سرخ تيز تر
و از نيش مار كبري كشنده تر
تماشاگري پرسيد :
پادزهرش چيست؟
گفت:
باور نكردن
و به ريش اين هزار بارها
تنها يكبار
خنديدن .

شعبده باز  |   نظر بدهید
پيچك
9:43 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

صحنه پاركي كوچك بود
شعبده باز
بر پاشنه چرخيد
در چرخش پيچك شد
از نرده ها بالا رفت
بر سپيدار پيچيد
بر ماه حلقه زد
تماشاگري فرياد زد :
نيلوفر نورسته
بر كدام كهكشان ميز آويزي؟
بر كف صحنه سقوط كرد
با لباس هاي پاره و گل آلود
و دست و پاي زخمي .

شعبده باز  |   نظر بدهید
آينه
9:41 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

شعبده باز
يك لايه پوست
از آينه بر گرفت
آهي كشيد
متلاطم شد
امواج اجساد را به كناره مي آورد
و شانه هاي سياهپوشان مي لرزيد
در گريه اي ناپيدا
در تاريك روشنا.

شعبده باز  |   نظر بدهید
دره نیامدگان
9:22 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

سقط
بر باد رفتن مژه ها
محو شدن
پیش از شکل گیری چشمها
نا ناپلئون های سوار بر اسبهای بی رنگ
ننوازندگان سازهای باد
آواز ناخوانان بی دهان
نا رقصندگان دامن های پرچین گردباد
سیب های بی رنگ
بی عطر
بی شکل
بر درخت نیست
انیشتین های احتمالی
کاشفان قطبهای غرش و جُنال
مخترع ماشین خیال
و آن گاه که از اعماق به جهان شکل یافته ها خیره مانده است
        *    *    *
آخرین ستاره زیبایی
نطفه محتملی بود
در اسپانیا
که می توانست از گاوبازبالا بلند سیاه چشمی باشد
و زنی گندمکون، مو طلایی چشم آبی
و قطار به موقع نرسید
و سایه های آنچه می توانست اتفاق بیفتد
در پیاده رو یکدیگر را د رآغوش کشیدند
و زیبایی که می توانست
جهانی را برآشوبد
همچنان در پرده ماند
اماآدمهای معمولی هم فراوانند
در دره احتمالات
نزولخواران کوچک
مدیران موسسات موفق
و پلیس ها که در خیابانهای شهرنیست ویراژ می دهند
و بر این نکته تاکید می کنم
تا خیال نکنید هر چه نیست زیباست
اما یک حافظ کوچولوی دیگر
نیست دراین کهکشان عظیم نیامده ها؟
درختی غریب با عطری مست کننده
و گلهایی که سپید تیره ترین رنگ آن است
رنگهای هست ناشده
که سراسردره نیامدگان را رنگ کرده است ؟
    *     *     *
باید گرد شد و صاف
بی هیچ برجستگی
شاخ ها را باید ازدست داد
دم ها را
تا در میان این کائنات
به گردش در آبی
گرد و صاف
مثل توپ
حالا به گزارش ورزشی گوش می کنیم :
فوتبال دنیای نیست
بی دروازه
بی داور- بی هیجان
در استادیوم های بی تماشاگر
و غریو سکوت که موج در موج  می پیچید
از جایگاه  خاکستری بالا می رود
از تور دروازه ها می گذرد
از دهلیزهای کائنات
هو هوکشان عبور می کند
پرده های اتاقم  را می لرزاند
از پنجره نگاه می کنم
توپ را می بینم
که پس ازآن شوت سنگین
حالا درست در میان آسمان
ایستاده است

راز فنا  |   1 نظر
هزار پا
9:21 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

هزارپا راه می رفت
به پشت خوابید
هزار دست شد
فریاد درهزار حلقوم پیچید
میدان را دور زد
تا کمر در خیابان پنهان شد
یکی فریاد زد:
تو مگر کیستی مگس دربند؟
از پشت تارها به پشت خیابان نگاه می کردم

که شهررا به شبکه های منظم هندسی تقسیم کرده بود
هزار پا بر زمین کوبیده شد
همه جا لرزید
در پنجره غبار
تارهای ابریشمی
آغشته با آب دهان
آرام آرام
مرا به دهانش نزدیک می کند.

راز فنا  |   نظر بدهید
مورچه هواشناس
9:16 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

امروز وضع هوا چه طور است
مورچه هوا شناس

ناشتایی خورد و راهی شد
از دهلیزهای تاریک گذشت
و از لانه بیرون آمد
در آستانه سوراخ
لحظه ای در آسمان خیره شد
نگاهی به شرق
غرب، جنوب، شمال
به سرعت درون لانه پنهان شد
انتظار بیهوده ای بود
مورچه ها بیرون نمی آمدند
هوا آفتابی بود
داشتم به تشخیص نادرست مورچه فکر می کردم
که تکه ای از آسمان سیاه شد
دستی با شتاب ابرهای تیره را درید
نعره ای درآسمان پیچید
و نورافکن ها روشن شد
رگبار بود که بر خیابان می بارید
همان سال بود
که سینه پهلو کردم
و با آن همه پنی سیلین
سینه ام هنوز خس خس می کند

راز فنا  |   نظر بدهید
عاشق ها کجا هستند
9:12 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

عاشق ها کجا هستند
مقبرة الشعرا
گنداب تیره باریکی بر پهنای رودخانه می لغزد
آن طرف محله امیر خیز است
شیهه اسبان مرده را می شنوی
یقه اش را می گیرم
چرا دروغ می گویی
داریم می میریم
می فهمی
می میریم
به من نگاه می کند
آرام می گویم
بیا صرف کنیم: فریب نمی دهم_ فریب نمی دهی_ فریب نمی دهند
می بینمش که دور می شود

ساختمان بزرگ
راهروهای پهن
آدم های کوتاه
لاغر
خم شده در برابر خط  فرضی تازیانه ای
آماده برای فرو رفتن
خم شدن
پیچ و تاب خوردن
آب شدن

آنقدر لاغر که بتوان ناگهان غیب شد
کنار بلوار مجسمه شهریار
با آن کلاه کشباف سبزش
سلام استاد
اگر دوباره جوان می شدی
ویلن ابوالحسن خان بود
و سه تار عبادی
عاشق می شدی
دانشکده را رها می کردی
آن وقت می ایستادی
پشت این در بزرگ خاکستری
در انتظارنوبت تغریر

داخل می شویم
لای درگیر می کند
بر می گردیم و با فشار شانه هامان
 دررا می بندیم
کبود می شود
ورم می کند
صدای جیغش را می شنوی
کدام جیغ
تو هم دروغ می گویی
بیا صرف کنیم
او می خواند
و من لبهایم را تکان می دهم
شاعرها کجا هستند
مقبرة العشاق     

راز فنا  |   نظر بدهید
دو سوسک
8:30 صبح پنچ شنبه, May 21st, 2009

دو سوسک
به پشت افتاده اند
کنار دیوار
نزدیک خاک انداز
سر به سوی آسمان
و همه دستها و پاها : بالا
دو شاخک نازک
آخرین اندام قرار یافته
پس از لرزه های بسیار
     *   *   *
می بینی آسمان را
دیواره بلند حیاط خلوت را
دسته دراز خاک انداز را
من را که بر فراز تو ایستاده ام؟
     *    *     *
دارد صبح می شود
سر و صدا در آشپزخانه خواهد پیچید
خانم صاحبخانه
از گردهای ما راضی هستید؟
برای بچه ها خطرناک نیست؟
بچه سوسکها را می فرمایید؟
شوخی می کنید؟
   *     *     *
شش دست و پا
در آنچه می توان
هوای دور و برش دانست
چنگ زد
لرزید
آرام گرفت
  *     *     *
حالا دو سوسک
یکی با شاخک
یکی بی شاخک
یکی با بال
یکی بی بال
سه لوزی ساخته اند
با دستها و پاها
و مقدر را خوابیده اند به پشت
در انتظار هر آنچه می تواند بگذرد
در این جهان بر سوسک
    *    *     *
دستهایت را بالا بگیر
پاهایت را
این فرمان گرد سفید است
درد بکش
فریاد نزن
تکان بده هر قدر می خواهی اندامهایت را
برقص
    *    *     *
شاید مرگ از سر ناامیدی اتفاق می افتد
شیطنت آدمی که گل می کند
می گذارد این دیواره بلند را بالا بیاید
آن وقت در آستانه رهایی
جایی که یقین می کند
نجات یافته است
شیر آب را می گردانی
بالای سرش
ناگهان سیلی از آب جوش
او را در کف ظرفشویی می غلتاند
در کف موجها سرگردان است
شیر را می بندی
ظرفشویی از آب خالی می شود
خیس و خسته
دوباره تقلایی می کند
با پاهای لرزان
و شاخک های ول و نمور
تا اینکه تصمیم می گیرد بمیرد
         *    *    *
آنها تخمهایشان را همه جا ریخته اند
لای رختخوابها
لباسها
رویاها
و در انتهای راهرو تمیز و درخشان آینده
یک سوسک براق راه می رود

راز فنا  |   نظر بدهید
  صفحه قبلي    صفحه بعدي  
 
جستجو
دسته بندي
نقد و بررسی (1)
اندیشه های بنفش (10)
ارجا (1)
راز فنا (24)
شعبده باز (13)
روزانه
روز شمار
September 2010
M T W T F S S
« Jan    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  
لينك دوني
بايگاني
September 2010
January 2010
May 2009
Feed
 
Copyright © 2008 mazaji.ir, All Right Reserved.